وقتی گفتی "به نظرت احترام میذارم، دوست عزیز…"
انگار از طبقه 36 یه آپارتمان افتادم پایین!
اصلا یه جورایی انگار برقا رفت، آب قط شد،
انگار صاحبخونه مارو از خونه انداخت بیرون تویِ بهمن ماه زیر برف!
انگار در قفل شد،
پنجره بسته شد،
انگار تو یک کویر بودم،
انگار دیگه موبایل آنتن نمیداد،
انگار سیگار بود ولی آتیش نبود یا آتیش بود ولی سیگار نبود،
وقتی گفتی احترام، دوست، عزیز… حس کردم تو نیستی!
اینا واژه هایی نبود که تو بلد باشی،
اینا غیرکاربردی ترین کلماتی بود که میتونستی استفاده کنی
انگار ته جملت هشتگِ تنفر داشت،
هشتگِ جدی بودن!
اما تو نبودی یه نفر لباسای تو رو پوشیده
و فکر میکرد میتونه مثل تو باشه
یک خط قرمز تو حرفات بود
یک خط قرمز بزرگ که آدم جرات نمیکرد پاشو داخل اون بذاره،
حتی جرات نمیکرد آدم پاشو بذاره رویِ اون خط،
نوشته هات زیرشون مین بود،
دورشون سیم خاردار،
لازم نبود معنیشون کنم،
تا چشمم بهشون میافتاد منفجر میشدن و همه چیی هزار تیکه میشد.
اما تو نبودی یک نفری بود که در زمان های خیلی دور زندگی میکرد خیلی دور...
انقد دور که نه من یادمه نه خودش!!!
وقتی گفتی: "به نظرت احترام میذارم، دوست عزیز..."
میخواستم داد بزنم و بگم: "با من مخالفت کن... من با مخالفتِ تو موافقم"
برچسب:
نویسنده: ایتان
تاريخ: چهارشنبه
6 اسفند
1393 ساعت: 22:26